سریال قهرمانان
مهیج ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص |
عاشقانهترین فیلمهای ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
هر چه عروسکها به زبان رادیکال نزدیکتر میشوند، آقای مجری بیشتر انگارههای تربیتی و محافظهکارانهی هژمونی حاکم را بازتولید میکند. درود ابدی بر صدای پسرعمه زا، بوسهی من بر انگشتان پرتحرک گیگیلی...
عکس اول دقیقاً خوابی است که هفتهی پیش دیدیم و در گوز شمارهی ۸ شرح آن رفت. بسیار موتورهای جستجو را خسته کردیم تا پیدا شد. ما اول خواب میبینیم و بعد عکس چیزی که خواباش را دیدهایم. این گونه در خواب راه میرویم و در راه خواب میرویم.
عکس دوم آلت جناب راسپوتین است که مرحوم چوبک در رمان درخشان خود (سنگ صبور) به شدت روی آن تفت میدهد و ما نیز در گوز شمارهی ۴ اشارهی کوتاهی به آن کردیم. این آلت با زیبایی مثالزدنی خود، هیچ از مالِ خر کم ندارد. با اینکه بیش از صد سال است که در الکل روزگار میگذراند، اما اشارهی دست این خانم دلربا کافی خواهد بود تا صاف بایستد و سلام عرض کند و تبریکات نوروزی بر زبان جاری سازد. (یعنی عمهم هم فک نمیکرد یه روز عکس آلت روسی بذارم تو این خرابشده!)
سال جدید خود را با گوزهای ما آغاز کنید. وبلاگ سبزی داریم. کامنت یادتان نرود. مبادلهی لینک میکنیم با اینکه هیچ وبلاگی را لینک نمیکنیم. بهروزم و با یک پست عشقولانه منتظر حضور قهوهای رنگ شما.
۱) هیولای بیقافیه صبحها بزککرده به سیرک میرود تا انزوای خود را با دلقکان به اشتراک گذارد. از سقفِ اتاقش یک زامبی خود را دار زده است. هیولای بیقافیه شبها به پرستش زامبی مشغول میشود و آیین قومی را به جای میآورد: بوسیدن انگشتان پاهای زامبی به طریقی که زبان از طعمِ بدنِ میت گَس شود و آشوب و غوغا از آسمان نازل گردد.
۲) «تاریخ» حرف مفت است. اسبها، اسبها، اسبها مرا محاصره کردهاند. میدانم چطور باید خارج شوم؟ کنترل خود را از دست دهم و سرگیجه روم و به در و دیوار مدام خوردن میگیرم و خوردن میگیرم تا سرما وجودم را آب کند. دیروز میعانِ آخرین عنصرِ جدول تناوبی را از پنجره نظاره کردم. در آن دور دریایی منتظر من است، دریای امکانها که خشکیهای یقین را گاز زده، بلعیده است. سگی در ساحل به چشمان معشوقهی فراریام زل زد، سگ از فرط شهوت میعان شد. آزار من که به شتر هم نمیرسد، از تمامی حیوانات عقب میماند. آزارهای گازسوز و گازوئیلسوز بوتان: کارناوالی مطمئن، دین داریم داریم داریم. دیانت ما در ماتحت سیاست ما و سیاست ما تا دسته در دیانت ما. گوز چی؟ گوز دوست دارم، بگوز تو صورتام: گووووووز گووووووز گووووووز، گوزمو بو کن، گوزمو بخور. نه! نه! تو رو به خدا! نه! نه!
۳) دوگانهی خواب و بیداری باید بشکند. تق! چه آسان شکست. کافی است در هر ثانیه از شبانهروز، احتمال خواب یا بیدار بودنتان به پنجاهپنجاه میل کند. پسر کوچکمان در خواب راه میرود و در راه خواب میرود، بیداریاش را با گوزیدن سپری میکند. به کوچولو سلام برسونین، اگه راهگوزش رو ببندید درست میشه. راهگوزمان کجا بود وقتی هنوز در مرحلهی دهانی گیر کردهایم؟ از دهان ریدن اختیار میکند. بدو، بدو، بدو. کرکس تمامناشدنی است. هاها! درود بر ابدیت که مرا فرو داد در راهگوز ام.آر.آی. مسجدی در ابوظبی با بزرگترین فرش جهان، دستبافتِ ایران، سنگفرش شد. به جای چلچراغ، آلت ناصر الجوهر را از سقفاش آویزان کردند: نورانیترین آلتی که تا به حال، آلتیترین نوری که تا به حال، ...
۴) برای تمام پارتیهای آینده، با لرزش دست چپ استمنا کنید. لحظهی آخرین انزالِ ماشین تحریر مبدا تاریخ ماست. جلقیهای جهان متحد شوید. کمونیست نیست. فیلسوفِ جنون کتابی دارد با نام فراسوی آلت زنانه و آلت مردانه که در آن به تبارشناسی سهامی عام و سهامی خاص میپردازد. او دیالکتیک سوزاک و سفلیس بود که بهواسطهی آلت تناسلی راسپوتین، در موزهی جنسی کلانشهر مسکو، به الهیات منفی پی برد.
۵) خدا از رگ گردن انسان نیز باریکتر است. شما از پشم من هم به آلتام نزدیکترید. اوخ اوخ اوخ، چه بوی عرقِ بعد از انزالی پیچیده در قوای دماغیام. معشوق جان به منی آغشتهی بهار، لخت روی سینهی من پارک دوبل میکنی، دنده عقب، از عقب سگی، از جلو راسو، در چمن وزش جایی پایینتر از دم راسو میپراکنی. گسست منی، اسپرهایم را دو شقه میکنی. دوقلوهای افسانهای در کیسهای میان پاهای من محبوس گشتهاند. از برخورد آنها جرقه تولید میکنم و به جنگ اهریمن میروم. ابلیسان فراری و آواره که موهای خود را در شیر بز سفید کردهاند.
۶) سال هزار و هشتصد و پنجاه و گوز. کلبهای متروک در منتهاالیه جنوب غربی ماداگاسکار. فرشِ قرمزِ جوایزِ اسکار. ژولیت بینوش از چکمههای ریحانا بالا میرود، سر از ته نمیشناسد، دست و پستاناش را گم کرده. تغییرات بنیادی از آن ما، عوارض نوسازی از آن تو. تکراریترین متن است. بارها آن را نوشتهام. ولی همیشه در میانهی کاغذ، قلم را به داستایفسکی پاس میدهم. چه کنترل توپی دارد این نویسنده، گورکی را پشت سر گذاشت و با یک ضربهی باسن تور دروازهی رئالیسم سوسیالیستی را پاره کرد و اختلاف را به حداکثر رساند. ضرب شستی نشانات دهم که آبات اماله شود. ما ذهن خطیِ دوساحتی را گاییدهایم. ما گایندگان زمان و مکان. بوی آلت سرخکرده با چاشنی سیرترشی میدهیم. هِرمیت با تابلوی ورود اکیداً ممنوع و ایضاً شستوشوی آلت در این مکان مطلقاً ممنوع. نهی از معروف میکنی و امر به منکر میشنود. راهگوزت را گِل بگیر. گِل و لای زیرزمینهای مخملیِ منهتن. هی تو، میبازی، میبازی، میبازی، میبازی ویتامین سی خود را. اکستاسی، اکس تا سی و یک، اکس تا سی و شش، حشیش تا پنجاه و دو.
۷) نوشتن به تو آرامش میداد. قلم نوکتیز دوزخیات، به آهنی گداخته میمانست. تو آن تصویرِ فراموششدنی را از نابودی نجات دادی. باید حرکت کنی، امروز به تحرک تو نیاز داریم. سیاستِ نرمش در پیش نگیر. دیوانهوار به اطراف پرت شو. زمانی کور بودم، اما حالا میتوانم ببینم که چه دافی شدی. من عاشقام و دقیقاً همین امروز محتاج عشق تو. فراریِ منی ای لذیذتر از آیسپک، غورباقهی منزوی، فصل جفتگیریات کی میرسد؟ من تمام فصول را زیر و رو کردم، انگار فصل تو را مثله کردهاند، از صفحهی شصت و شش ناگهان میپرد به هشتاد و هشت. فصل تو کجاست؟ من سالِ سه فصله نمیخواهم. فصلات را به من بده. نکند فصل سرد من با تو غریبه است ای هیولای بیقافیه؟ رستگاری ما جایی از تاریخ و جغرافیا به هم گره خواهد خورد. هیچ کتابی بالای قفسهات نداری؟ کمی واژه به من برسان ای ساقی کلمات. نوشتن بلد نیستی، ولی خواندن که بلدی. برایم بخوان، قناری شو و آواز سر بده. صدایت مو را به آنجای آدم سیخ میکند. لحن لوندی داری وقتی تفت میدهی و مرا پروانه خطاب میکنی. خطاب به تو خواهم نبشت. پروانه کیلویی چند؟
۸) سال هزار و نهصد و هفتاد و چهار میلادی. من و نیکو (Nico) روبهروی کافهای در نیویورک به دیوار تکیه داده و کنار هم نشستهایم. گیتار دست من است و «Femme Fatale» را مینوازم. نیکو میخواند: «او دارد میآید / بهتر است مواظب قدمهایت باشی / او میخواهد قلب تو را دو شقه کند / این حقیقت است / درک آن مشکل مینماید / به چشمان دوزخیاش خیره شو / چه دلقکی است / همه میدانند که:» و من جای لو رید میخوانم: «او زنی لوند است / او یک Femme Fatale است / از دلربایی چیزی کم ندارد». با دست راستام شش سیم گیتار را تکان میدهم و همزمان نیکو را بغل میکنم. از پهلو غلغلکی است، مجبورم دستام را به آلتاش برسانم. پدرسوخته یک دانه مو ندارد. دستام لزج میشود. تمام نگرانیام این است که مبادا پتی اسمیت از اینجا رد شود و من را با نیکو، این دافِ آلمانی و خوشصدا، تنها ببیند. مهسا میگوید نگران نباش. نگران نیستم مهسا جون. تو دنبال رگبند خودت باش. من اگر قرار باشد روی یخ نازک زندگی مدرن اسکیت کنم، از ظهور ناگهانی ترکها زیر پایم متعجب نخواهم شد. حتی اگر ترس از پشت گوش چپام قد بکشد، باز هم مغلوب نمیگردم. اجازه نمیدهم نور را دفن کنند. خودم جای نور در قبر بچه دفن خواهم شد.
۹) تمام این واژگان، نشخوارات ذهنی بیمار بود طی نشستی چند ساعته در کافهای که موزیک خوبی نداشت.
۱) هر هژمونیای برای بقا، به مکانیسم طرد احتیاج دارد. «چهارشنبه سوری» آیین طردشدهی جمهوری اسلامی است، در برابر «نوروز» که به شدت در سیستم ذوب شده. چهارشنبه سوری مقاومت است، اما نه مقاومتی ناب و خودجوش، بلکه آیینی است در راستای بازتولید نظم موجود و حفظ سلطهی هژمونی حاکم. آخرین چهارشنبهی سال نماد حضور پلیس و نیروهای سرکوبگر در عین عدم حضور آنهاست. پلیس تنها در نقاط اندکی دست به عمل میزند، اما حضور آن در جایجای نقاط شهر به شدت احساس میشود. ما با نمایشی طرف شدهایم که بازیگران آن گزاف-واقعیتاند. به زورِ رسانه باور کردهایم که دست از پا خطا کردن در این شب مساوی است با حضور نیروی انتظامی. عظیمترین ارتش تاریخ نیز نمیتواند تمام نقاط شهری چون تهران را در یک شب سرکوب کند. سرکوب در سطح دیگری رخ داده است: نه در عین، که در ذهن رخ میدهد. ذهن هر کنشگری در این شب جایی هر چند کوچک برای نیروی انتظامی باز میکند. در یک کلام: «سراسربین».
به راحتی میتوان در مرداب اشتباهی دردناک فرو رفت: «ما با آیینی رادیکال سر و کار داریم که برهم زنندهی نظم موجود است». نه! چهارشنبه سوری نه رادیکال است و نه رهاییبخش. تنها نظم موجود را بازتولید میکند. این آیین دستپخت هژمونی حاکم است، جزئی جدانشدنی از گفتمان حکومتی که حضور نیروهای سرکوبگر را توجیه میکند. مرگ بر این گفتمان امنیتمحور.
۲) «نوروز» بیمسماترین نامی است که تا به حال بر یک آیین قومی نهادهاند. تکراریترین اعمال را هر سال به همان شکل انجام میدهیم و توهم میکنیم که «نو» شدهایم. در نوروز این دوگانهی «نوستالژی» و «امر نو» است که گریبان ما را میدرد. آیین نوروز به غایت در جهت بازتولید نهادهای خانواده، دین و حکومت میل میکند. نوستالژی محض. مانند هر آیین مزخرف دیگری چون تولد و هزاران سالگرد و سالمرگ دیگری که چندسالگیِ رویدادی پوچ را مهم میکنند. اعدادی که در آنها احاطه شدهایم و پوزیتیویسمی که آیینهای عددمحور را درونیمان کرده. آغاز سال یک هزار و سیصد و گوز. تولد گوزسالگی آقای عفت عمومی مبادا جریحه دار شود. گذشته را به امروز آوردهایم و لحظهای بدون آن زندگی نتوانیم.
۳) چیزی به اسم «تاریخ» وجود ندارد.
۴) حوصله ندارم، وگرنه خیلی بیشتر تفت میدادم...
در گهترین سال زندگیام، زنده زنده حنوط شدم. سالی که با «دیالکتیک تنهایی» پاز شروع شد و به «ونوس خزپوش» مازوخ ختم گشت. هر چه رخ داد میان این دو کتاب بود. سنتزِ تنهایی، از تز و آنتیتزِ عشق و شکنجه سر برآورد. ساندترک سه دقیقه و سی ثانیهای آن را پتی اسمیت دَه سال پیش از تولدم نوشت: «مرا آزاد کن».
I see it all before me:
the days of love and torment
the nights of rock-and-roll
I see it all before me.
Sometimes my spirit's empty
don't have the will to go on
I wish someone would send me
energy.
ابتدا به ساکن: درود ابدیِ تمام این واژگان بر ساقیِ آن کتاب مقدس در زیرزمینی مخملی که بوی چکمهی زیر چادر میداد.
برای انسانی که نه بر اساس زندگیاش موسیقی انتخاب میکند، بلکه موسیقیای که گوش میدهد زندگی او را تعیین میکند، یک چرخش موسیقایی میتواند به شدت حائز اهمیت باشد.
هوادار یا «Fan» بودن، امری است مخصوص انسانهای دست دوم و چندم. تنها متوسطها هوادار چیز یا کسی میشوند. و هیچ توهمی مخربتر از آن نیست که متوسط باشی و هواداری دوآتشه، و وهم کنی این هواداری و چسبیدن به انسانهای اورجینال و دست اول، یعنی که تو نیز شبیه آنها شدهای. و فخر بفروشی که هوادار اموری خفنتری، پس خود هم خفنتری.
پرتاب شدن از جهان واترز به دنیای لو رید
من هوادار بودم و هستم. جنس هواداریام عوض شد. من متوسط بودم و هستم. من توهم داشتم و ندارم. من توهم دارم که توهم ندارم. من توهم ندارم که توهم دارم که توهم ندارم. من توهم دارم که توهم ندارم که توهم دارم که توهم ندارم. و این عبارت ادامه ندارد.
واترز یعنی اندیشه و تفکر. یعنی تعهد اجتماعی. با کت و شلوار ایستادن روی صحنه و فحش دادن به تلویزیون. ویران کردنِ دیوارهای اجبار. نماد و تمثیل. پیچیدگی. کَلان. عظمت. کنسرت پانصدهزار نفری در خرابههای جنگ سرد. موسیقی به مثابه الماسی تراشیده و بینقص. سکس به مثابه گلهای وحشت. موضعگیری سیاسی و حمایت از اوباما. نورپردازی و دستگاههای عظیمِ تنظیم صدا. واترز یعنی سگ پیری که بر صورت هواداران تف میکند، همهجا غریبه است، به غل و زنجیرش کشیدهاند، در خانهی درد و رنج متولد شده، خون کثیفاش سنگ گشته و مانند وزنهای به گردنی نحیف به قعر دریاهای سیاه غرقاش کرده...
از جهان واترز دست شستم. دنیای غریبی انتظارم را میکشید. دنیای مردی شبیه داریوش مهرجویی که با قلباش درام مینواخت. او که موهایش را در دراگ سیاه کرد. کسی که تمام سیمهای گیتارش را بر یک نت کوک کرد و اسماش را گذاشت: گیتار شترمرغی. او که خود یک تنه مورفین بود و آمفتامین. مدام در نیمهی وحشی قدم زد و ما را نیز دعوت کرد تا در بزم ترانسسکشوالهای نیویورک حضور به هم رسانیم.
تنها پنج دقیقه و هشت ثانیه کافی بود برای من تا شبها خواب ونوس خزپوش را ببینم و زبانام مدام طول چکمههای مشکی و درخشان را لیس زند. دست از سرکوب و طرد امر جنسی برداشتم. آلتام را شستم. آلتام شبانه به دست داستایفسکی افتاد تا جای قلم با آن رمان بنویسد. آلتام را بلعیدم. درخت زیتون فرو رفت میان پاهای گورخران فراری و در غسالخانه به دست کاماسوترا با کافور و شکوفهی خرما حنوط شد. تنها هفت دقیقه و دوازده ثانیه کافی بود تا تابوی مواد مخدر بشکند. وهم سبز که تو بودی ای ساقیِ توهم، وهم قرمز هم خون مارکی دو ساد بود وقتی که زاخر مازوخ برایاش رگبند بست و سرنگ شراکتی ژرژ باتای را فرو کرد میان رگ نحیف او. رگ، رودخانهی آتش شد. و مگر چهار دقیقه و بیست و پنج ثانیه اکستازی، جز نشئگی چیز دیگری است؟ آنها که به کافه میروند و دست در دست خانم دیوید بووی به دَندیهای دانشکدهی دخترهای زیبا خیره میشوند که آلت بر دوش، زیر ترشحاتی لزج و چسبناک دوش میگیرند. سه دقیقه و چهل و هشت ثانیه به من فهماند روز بینقص یعنی قدم زدن در شهر، یعنی تو باعث شوی حتی برای لحظهای خودم را فراموش کنم. ولی پنج دقیقه و پنجاه و یک ثانیه بعد که به تخت برگشتم، با تیغ مچام را بریدم. فریاد زدی: آه، چه احساسی!
من تنها یک هوادارم. هوادار مکتبی که بر بدنهی یک فندک خالکوبی گشت. از پهلوی من متونی زاده شد که طعم چرک کف دست میداد. من پستافکنام. یک هافبک نفوذی چپپا که پیادهروی غربی خیابان شریعتی را پا به توپ پشت سر گذاشت. زیر سبد که پریدم، مشت و آرنج بود که شاهرگ گردنام را درید. درندههای وحشیخوی که از استخوان کفل اسب گرز ساختند و پشت در کلاسها استمنا کردند. امشب از حیّز انتفاع خارج شدم و در آنِ واحد، دور از چشم آحاد ملت، با ضرس قاطع، تجدید میثاق را کردم. پروانهی کسباش از وسط پاره شد. من پارهگی وسط او بودم.
ساد گفت: «سکس بدون درد، مثل غذای بدون مزه است.»
کرکس گفت: «متنی که چیزی از روح کم نکند، سکسی بدون ارضاست.»
متن من این بود! مثل بیانیههای شما! استفراغیه! پستافکن! روحافزا! زیرش را امضا کنیم؟
بعد از نگارش سیصد یادداشت در این صفحه، باید اعتراف کنم آدم به شدت متوسطی هستم.
برای تمام کسانی که صحنهی ازلی و ابدیِ مثله شدنِ منصور به دست محمود و ایاز را دوباره رقم زدند، این بار نه در وسط بیابان، بلکه درست جایی که انقلاب بر روی باسن حافظ سالهاست که خوابیده!
- ایاز: قبلهی عالم، همهجا قبرستان شده، قبرستان. مردهها را که نمیشود عمودی دفن کرد قبلهی عالم. این همه را کشتید و میکشید و خواهید کشت، این همه را مثله کردید و هر تکه از بدنهاشان را گوشهای از امپراطوری پرت کردید در دهان گورهایی که منتظر بودند و لهله میزدند برای گوشت تازه، گوشت تازهی آغشته به خون. فکر تاریخ که بودید و هستید قبلهی عالم، فکر جغرافیا را هم بکنید. این همه قبرستان از کجا بیاوریم قبلهی عالم؟
- محمود: مردم هیجان میخواهند. بگذارید هیجان داشته باشند. فتحی که ما کردهایم، هیچکس در تاریخ نکرده است. ما فتح را مرتکب شدهایم، به همان صورت که انسان مرتکب جنایت میشود. دیگر بوی تعفن مشام کسی را آزار نخواهد داد. همه به بوی تعفن عادت کردهاند. انسان عادت میکند. و همه به کفن پوشیدن عادت کردهاند. کفن یگانه لباس این خطه خواهد بود. مردم باید برای عروسیشان نیز کفن بر تن کنند و امروز باید بهترینِ کفنهاشان را بپوشند، چرا که ما پس از برگزاری آخرین و بزرگترین جشن تاریخ وارد شهر شدهایم.
۱۳۸۴ – کتاب اعتیاد
۱۳۸۵ – عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک
۱۳۸۶ – بطالت
۱۳۸۷ – نگران نباش

و امروزِ من تا ابد همین تصویر خواهد ماند
چرا پیشتر به شباهت ایاز و برادرانش با خاندان کارامازوف پی نبردم؟
و ما همه بالقوه پدرکش یا مادرکش هستیم...
ایدئولوژی یعنی خیل عظیم گزارههای هنجاری بر علیه مواد مخدر که از چهار گوشهی جهان شنیده میشود. باور کنید هیچ کس نگران سلامتی شما نیست. مبارزه با مواد مخدر یعنی مبارزه با تخیل و توهم. معتاد نه بیمار است و نه مجرم. معتاد آزاد است. او لااقل آزادی را در ذهن تجربه کرده. وای بر ما که غل و زنجیر شدهایم در جهانی آلوده که نام «واقعیت» بر پیشانی خود کوفته. وای بر ما که از بوی سیگار به سرفه میافتیم. منطق این جهان نه بر روی پاهای خود ایستاده، نه بر روی سر خود. جهان ما بر روی آلت میچرخد...
نمیتوانستم، دیگر نمیتوانستم
صدای پایم از انکار راه برمیخاست
و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت، با دلم گفت:
«نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی».
و همه چیز تقدیم فروغ، که بالاخره مرا فهماند «وهم سبز» یعنی چه، و صدایش را قریب ده دقیقه هدیه کرد به دخترکی که...
بعد از پنج ترم به اصطلاح «جامعهشناسی» خواندن در به اصطلاح «قلب جامعهشناسی ایران» در کنار به اصطلاح «دانشجویان جامعهشناسی» زیر دست عدهای به اصطلاح «جامعهشناس»،
در شبی که فرداروزش سه امتحان خواهم داد و واقعا خواهم «داد»،
در اوج دوران فترت و بریدن از هر چه دوست و شستن هر چه چرک و هر شب خواب دخترک شاعر را دیدن،
و پی بردن به پوچی هر چه نیمهی تاریک است یا روشن و سرگرم همین پوچی شدن و در پوچی زیستن و در پوچی خواهم مردن،
فراموش کردن هر چه نوستالژی و هر لحظه پرتاب شدن به جهانی تازه و تناقض را زندگی کردن،
آرزوی له شدن زیر چکمههای ونوس، ونوس در جامهای خزدار، با شلاقی در دست، ذوب شدن در تونل جهنم که از میان پاهایش خواهد گذشت، بوسیدن و لیسیدن چکمههای چرمی که در تاریکی میدرخشند، زانو زدن، شلاق را چشیدن، طلب آمرزش کردن و هیچگاه بخشوده نشدن، حمله کن ای میسترس و قلب مرا درمان کن، من خستهام، درماندهام، من میتوانم هزاران سال بخسبم، هزاران رویایی که مرا بیدار خواهند کرد، رنگهای گوناگونی که از اشک ساخته شدهاند،
تصمیم بزرگ را گرفتم، زندگی را مختل میکنم، کمکی از شما ساخته نیست، دیالوگهای شیرین شما دخترکان هم چارهای نخواهد بود، کاش دریاها را سفر کنم، در باغ وحش به حیوانات غذا دهم و در شهر پرسه زنم و هوا که تاریک شد به خانه برگردم، چیزهایی در خون من است و خون من به مغز رسیده، خدا را شکر که به اندازهی مرگ خوبام، خدا را شکر که هشیار نیستم، خدا را شکر که فقط اهمیت نمیدهم،
کاریزمای پوشالی من آب شد و سرمایهی اجتماعیام بر باد رفت، این بار اگر گوشیام را بکوبم به دیوار و خردش کنم و تمام شمارهها پاک شوند، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد، تنها یک شماره مانده که حفظ کردهام، او که وقتی هست خودم را فراموش میکنم، گمان میکنم کس دیگری هستم، کس خوبی هستم،
فقط صدای نکرهی مادرخواندهی پانک راک مانده است:
Outside of Society
That's Where I Wanna Be
دنیا زشتی کم ندارد. زشتیهای دنیا بیشتر بود اگر آدمی چشم بر آنها میبست.
ابراهیم گلستان / نقل به مضمون
توجهی بسیار بیش از حد به گونهی خاصی از ظلم، یعنی چشم بستن بر ظلمهایی که به انواع دیگری رخ میدهد.
در جهان ظلمانی امروز، برای ابراز حس همدردی باید نهایت دقت را به کار بست. فرق است بین دردی که با استخوان لمس میشود و ریشه را میسوزاند، با دردی که صرفا اشک بر دیده مینشاند.
جنایتی که در «تربیت» نهفته است، هیچگاه با جنایت کشتن یک انسان یا حتی یک قوم قابل قیاس نیست. مرگ در لحظه اتفاق میافتد، اما تربیت فرایندی است در راستای بازتولید لحظاتی به مراتب مرگآلودهتر از مرگ. تربیت یعنی پرورش مشتی قاتل به اسم سرباز و گروهی دروغگو به نام سیاستمدار.
آنها که در فرودگاه به دنبال عدالت میگردند، قربانیاند و نه ناجی. قربانیِ تربیتی که به آنها تنها هرس کردن شاخهها را آموزش داده. شخم زدن که هیچ، زیر پای خود را هم نگاه نمیکنند که چه علفهای هرزِ بدبو و متعفن و کشندهای روییده است. فقط چشم دوختهاند به شاخههای درختان باغ بغلی که غاز است و مارمار میکند.
اگر قرار است اشتباه نگاه کنی، همان بهتر که چشمانت را ببندی.
میخواستم یه متن طولانی بنویسم، یه متن طولانی و خوب، ولی دیدم نمیشه، متن هر روز داره با گوشت و پوست من نوشته میشه، متن یعنی عطسهها و سردرد من، یعنی تنهایی من و اشکای من، حال بد که پرسیدن ندارد، نوشتن هم ندارد، پس دیگر چه دارم چشم، ز چشم چرکهای دور یا نزدیک...
Leave me something
Leave me something to live
Oh God, give me something
a reason to live
I don't want no handout
no, not sympathy
Come on, Come and love me
Come on, Set me free
Set me free
هر سال برای من در پاییز تمام شد. زمستان فصل مردهای است میان پایان و آغاز که هیچگاه ندیدماش.
(سکوت برای فصلهای دیگر)
میخواهم رادیکال باشم، اما حاضر نیستم از مزایای محافظهکاریام دست بکشم.
ریدم بر خودم و زندگیام.
یادم رفت ۱۵ را از ۱۰۰ کم کنم. همه چیز در پاییز ۸۷ دفن شد و هیچگاه فصل دیگری نرسید. دخترکِ شاعر روی کاغذ زاده شد، روی کلمات راه رفت و رقصید، تمام قلادهها را باز کرد و سگها را فراری داد، قفس پر شد از پرنده. نیفتی از روی کلمات بر جهانِ واقع ای دلبرک غمگین من. همان بالا کنار واژگان بمان. مردابِ من جای تو نیست. دستم را بالا میگیرم و مدام مینویسمات. طولانیترینِ ابیات برای تو که روی کلماتاش رقصها به راه بیندازی.
پستای عشقولانه بسه. این چیزا نون و قهوه نمیشه. حالا بوس که جای خود دارد! چاپخونه بوس قبول نمیکنه که!
این همه تا سحر بیدار ماندن در نیمهی تاریک که چه؟ وقتی که قلبش جای دیگری است...
I'm going to the cafe, I hope they've got music
and I hope that they can play
But if we have to part
I'll have a new scar right over my heart
I'll call it ecstasy
Oh, ecstasy, ecstasy
ecstasy
Ecstasy, ecstasy
ecstasy
نوشتن در لبه اتفاق میافتد. درست در «لبهی تیغ جنون». هیچ اصطلاحی به این دقت فرایند تولید متن را توضیح نمیدهد.
عشق دیالوگی است میان انسان و egoی خودش. معشوق تنها بهانهای است برای برقراری این دیالوگ تکنفره. دیالوگی که ما را دقیقا روی «لبهی تیغ جنون» نگه میدارد.
چه بگویم از عشقات ای هلدهندهی من به سمت لبه؟ مرا روی همین تیزی که ایستاندهای نگه دار و شبها برایم شعر بخوان. من هیچگاه حرفی نخواهم زد. ego برای تمام شهوات من کافی خواهد بود. بگذار دیگران هر چقدر خواستند با سیلی صورت مرا خونی کنند. فقط وجود تو کافی است که من دیالوگ کنم و بنویسم. هیچگاه لبه را با لبانت عوض نخواهم کرد.
Thought I saw an eagle
but it might have been a vulture,
I never could decide.
Leonard Cohen
من نه قسمتی از تو، بلکه تمام تو را متنفرم. تو هم دلیل نفرت منی و هم دلیل نفرت «منی». تمام نفرتام را هدر دادم از برای تو و این بار نه از نفرت خسته میشوم و نه گریه میکنم مثل نوروز ۸۶. یک قالب صابون ضدعفونیکننده مخصوص پاک کردن چرکهایی که باقی گذاشتی ای چرکترین اخلاقها.
هیچ چیز به اندازهی «گذشته» ترس مرا برنمیانگیزد. دروغ گفتم که مدرن بودن را انتخاب کردم. من از ترس گذشته بود که مجبور شدم مدرن باشم. گذشتهای آکنده از اندوه و تنبیه و نفرت و نفرین. من «امروز» را برگزیدم چرا که گذشته جز تداعی آجر و اسلحه و قتلعام و تبر چیز دیگری برایم ندارد.
همهی خوابها تعبیر شد. سگها تو را دریدند وسط بیابان و من ماندم و گردنی شکسته که مدام عقب را نگاه کرد و جز تهی چیزی ندید. تو از جلو مرا تعقیب کردی و من هیچ نفهمیدم و آن قدر عقب برگشتم تا گردنام شکست. امروز هم تنها بوی گند جسدت بود که نشان داد بالاخره کجا پنهان شدهای. تو که بهار را در پاییز کشتی و زیر برگهایی زرد و خشکیده دفنشان کردی و بعد روی رود و کنار ساحل دراز کشیدی، جایی که رزهای وحشی میرویند. ترانهاش را نشنیدهای؟
On the last day I took her
where the wild roses grow
And she lay on the bank, the wind light as a thief
And I kissed her goodbye, said, "All beauty must die"
And lent down and planted a rose between her teeth
خداحافظ نوستالژی. من دیگر آدمی بدون تاریخ شدهام. تنها و بدون تاریخ، پرتاب شده در امروز، در زبان. من هیچ رفیقی به جز زبان ندارم، او که خائنترین رفقاست. تف به گذشته و تف به گذشتههای نزدیک و تفتر به گذشتههای نزدیکتر و تفترین به تو و امثال تو که همه امثال تو هستند حتی من و تف به من و تف به من و تفففففففففف و تفففففففففف و تفففففففففف...
روزی که تمام دیوارهای اعتماد فرو ریختند
روزی که چرکترین آدمها کف دستام رقصیدند
روزی که ...
نمینویسم که سراسر فحش و ناسزا خواهد شد...
سالها بود مریض نشده بودم. امروز اما انگار فردینان استفراغ کرده ته گلوم. ترش مزه است. با هر آب دهنی که قورت میدم میفهمم مردم هیروشیما زمان جنگ جهانی دوم چی کشیدن و چی نکشیدن. آشغالای امریکایی با اون کاکا سیا که میخواد بشه رئیسشون. گه بزنن به تمام دنیا و غیر دنیا. سلین را عشق است.
گیرم که شد صد هزار بازدید. مثل بازی امروز. چه فایده؟ نه من حرف جالبی میزنم و نه کسی تاویل جالبی میکنه. آخه تا وقتی که میشه با یه جستوجوی ساده شعرای باب دیلن رو خوند، چرا باید به وبلاگ کرکس سر زد؟ وبلاگی که «هیچ» اهمیتی برای نظرات خوانندهاش قائل نیست. طرف جامعهشناسی میخونه ولی هیچ تحلیلی در مورد جامعهی ایران ارائه نمیده! چه غلطا! فکر کن آدم بخواد این طویله رو تحلیل کنه! به این طویله فقط میشه (و باید) خندید و فحش داد. برای تحلیل میتونید به وبلاگ تازه تاسیس دکتر صدیق سری بزنید و به خزعبلات این پیری حکومتی که سعی میکنه خودش رو خیلی ضد حکومت نشون بده نخندید و فحش ندید. تاریخ ایران، «تاریخ گریه»ست. تاریخ پیریهایی که صدای عرعر زار زدنشان برای مذهب و فوتبال و حکومت و ادبیات گوش جهان را پر کرده. به این تاریخ فقط میتوان خندید. تحلیل این طویله به گریه منتهی خواهد شد، اما من که نمیخواهم زار بزنم. من فحش میدهم و میخندم. به نسبت طول و عرض گوشهای تمام این پیریهای ایرانی. من به بیمزهترین جملات و پستها خواهم خندید. طنز گزنده باشد برای همان پیریهایی که در این تاریخ تکصدایی و گریهباور به دنبال دیالوگ میگردند و اجازهی نظر دهی به کاربران برای این یادداشت را تیک میزنند. تیک تیک، تیک تیک. آن کچل ریشکی هم گونهای منقرض شده از پیری است. چرا که نفهمید اتفاقی دارد میافتد، نمیدانست آن اتفاق چیست، میدانست؟
Because something is
happening here
but you don't know what it is
do you, Mister PIRI?
افرادی یافت میشوند در سنین بالای ۶۰ سال (و حتی بیشتر) که با وجود کهولت سن، «پیری» نیستند و تا دم مرگ نیز نخواهند شد. بهترین نمونههای این دسته میان هنرمندانی که هنوز در پی عوض کردن سبک و ژانر خود هستند یافت میشود. پریدن به جهان اپرا و موسیقی کلاسیک دلیل قاطعی برای «بیپیری» بودن واترز است. (دقت کنید که اصطلاح «جوانی» دوگانهی متضاد «پیری» نیست. دوگانهی متضاد «پیری» را «بیپیری» مینامیم. متضاد «جوانی»، «پیری» است و نه «پیری». ما دقیقا بلایی را که دریدا، آن پیری کبیر، بر سر واژهی difference آورد، در تار و پود مفهوم «پیری» بافتهایم. «پیری» و «پیری» فرق دارند. گرچه علاوه بر املا، حتی تلفظ یکسانی دارند و حتی با لحنی مشابه ادا میشوند. تنها از روی زمینه و موقعیت و اِلمانهایی چون نسبت طول و عرض گوشها میتوان به «پیری» یا «پیری» بودن افراد و اشیا و مفاهیم و واژگان پی برد. بله، حتی اشیا نیز به «پیری» و «بیپیری» تقسیم میشوند. پاشنهکش «پیری» است. کنترل تلویزیون و ماشین دنده اتوماتیک همه «پیری»اند. جبرئیل «پیری» است و عزرائیل «بیپیری».)
بدون هیچ شک و تردیدی، «بیپیری»ترین انسان نیمهی دوم قرن بیست و سالهای ابتدایی قرن بیست و یک، فردی است که در تصویر میبینید. کناریاش از آن «پیری»هایی است که امکان دارد هر پیریشناسی را گول بزند تا او را به عنوان یک «بیپیری» قالب کند.

بابام دیلن وقتی سال ۱۹۶۹ زمزمه کرد:
His clothes are dirty but his hands are clean
گمان نبرد سال ۲۰۰۸ در تهران کسی تاویلی کرکسباورانه از شعرش خواهد داشت.
من در اعماق خودم پنهان شدهام. هیچ راه ورودی به آدمها ندارم دیگر. تا چندی بعد آنها هم نخواهند داشت. من در خود خواهم زیست و در خود خواهم مرد. من همان زیگی استارداست شدهام که با «ego»ی خودش عشقبازی میکرد. صدای فلوت یان اندرسون صور اسرافیل من خواهم بود. بهار من هیچ گاه فرا نخواهد رسید. بهار من در پاییز ۸۷ دفن خواهد شد. بهار من مرده به دنیا آمده بود. بهار را من پیش از تولد کشتم. من تولد را کشتم و مرگ را به دنیا آوردم. مرگی که حاصل عشقبازی شبانهی من و ego بود. فاعل شناسایی که من باشم هیچ موضوع شناسایی جز من ندارد. آدمها همه چرک کف دست هستند و جز برای ترجمه کردن به هیچ دردی نمیخورند. جهانی حیوانی باید برپا کرد.
پیری یک وضعیت است و نه دورهای از زندگی. پیری مستقل از سن عمل میکند. فردی در عنفوان کودکی (و حتی قبلتر از آن: در رحم مادر) نیز ممکن است پیری محسوب شود. (اگر هم محسوب نشود ما او را محسوب خواهیم کرد.)
عکس زیر متعلق به یک «پیری بالفطره» است که نه تنها در حال حاضر، بلکه در سنین جوانیاش نیز پیری به حساب میآمده. به حالت چشمها، نحوهی ایستادن یقه، انحنای ابروها، و هم چنین نسبت طول و عرض گوشها دقت کنید تا به پیری بودن او پی ببرید. او پیری به دنیا آمده، پیری زندگی کرده، و تا چندی دیگر پیری نیز از دنیا خواهد رفت. مرگ بر پیریهای بالفطره...

دیروز با دوستی صحبت میکردم، مقالهای در مجلهی «راک کلاسیک» پیدا کرده بود در مورد آقای آرتور براون و بحثی پیرامون تاثیر گذاری او بر روی هنرمندانی چون آلیس کوپر، فرانک زاپا، سید برت و گروه کیس در زمینهی اجراهای زنده. در این میان یک نام به طرز «عیجیبی» خودنمایی میکرد: Mrs David Bowie، یعنی خانم دیوید بووی! خب حالا درست که طرف بای-سکسوال تشریف داره، ولی دلیل نمیشه جلوی جمع «خانم» صداش کنی که! البته با شناختی که ازش دارم خودش خوشحال هم شده!
ولی آن چه که پیدا کردم و هنوز هضمام نگشته:
سال ۱۹۷۴ است. دو سال از انتشار بهترین و محبوبترین آلبوم آقای دیوید بووی میگذرد: آلبوم «ظهور و سوقط زیگی استارداست و عنکبوتهای اهل مریخ»، اثری مفهومی یا conceptual که قبلتر از راجر واترز سبک داستانگویی در یک آلبوم موسیقی را باب کرد و به نماد اصلی سبک glam rock تبدیل شد.
در اکثر مصاحبههای مطبوعاتی، یک خبرنگار مینشیند و از آدم خفنی که روبهرویش است سوال میپرسد و او هم جواب میدهد. ولی کم پیش میآید که گفتوگوی دو آدم خفن جایی منتشر شود. نمونههایی مثل مباحثهی آدورنو و گلدمن یا هابرماس و گادامر، پیرامون مسایل علمی است. در حالی که گپ دو هنرمند به کل حال و هوای دیگری دارد.
چه کسی ممکن است سال ۱۹۷۴ در لندن به دیدن دیوید بووی برود؟ «ویلیام اس. باروز»، از خداوندگاران نسل بیت امریکا و نویسندهی رمان «ضیافت عریان».
از سکسی بودن میک جگر گرفته تا مفهوم عشق، و از داستان آلبوم بووی گرفته تا تاثیرات اندی وارهول در این گفتوگو صحبت به میان آمده. احتمال زیاد به همراه متن ترانههای زیگی استارداست ترجمهاش خواهم کرد. میتوانید از اینجا بخوانیدش.
رویایی راست میگوید: «هیچ انسان عجیبی تنها نیست...»
او که دو سال پیش پنجاه تومانی را دوست میداشت، حالا باید از گیتهای نگهبانی بگذرد و کارت نشان دهد و تصویرش و ساعت ورود و خروجاش بر روی مانیتور نقش ببندد. این است سرنوشت آکادمی در یکی از سرکوبگرترین و اطلاعاتیترین حکومتهای تاریخ بشر. فوکو باید امروز را میدید. مگر چه فرقی دارند این گیتها با «سراسربین»؟ جز این که احساس تحت نظر بودن را به تو القا میکنند، در صورتی که ممکن است هیچ نظارتی وجود نداشته باشد، اما تو مدام احساس تعقیب شدن میکنی و خودت میشوی زندانبان زندان خودت. آنها که تعقیب کردند تا تعقیب نشوند...
تنها دو امر رهاییبخش وجود دارد سیزیف عزیز: فحش و خنده. تو با این دو برای تمام دنیای من کافی خواهی بود. و هیچ کدام از آن دخترکان را به این دنیا راه نخواهم داد. ما به پوچی سرکوب میخندیم. ای استاد شترسواری من که مرکبات چند صباحی است پاره شده، چند شتر برای من بس خواهد بود؟ یک مرد چند شتر باید سوار شود تا به او بگویند مرد؟ نگو که جواب وزیدن در باد است سیزیف، شعر دیگری بخوان، شعری که از بر نباشم، شعری پر از ناسزا که تمام دخترکان را فراری دهد. تنهایی تا مغز استخوان مرا گزیده است مرد، آهنگی برایم بنواز، من خوابآلود نیستم و جایی هم ندارم که بروم، راهی به خانه نیست، اصلا هیچ خانهای نیست، همهی خانهها مستراح شدهاند سیزیف، چقدر صابون مایع کافی است تا تمام چرکهای کف دستام را پاک کنم؟
ما که پیریم برای زندگی کردن و جوانیم برای مردن...
در بحث پیرامون رابطهی زبان هژمونی جمهوری اسلامی با انواع دیگر زبان، به دوگانههای زیر باید توجه خاصی مبذول داشت:
مرد / زن
باادب / بیادب
زبان جمهوری اسلامی مردانه و باادب است. بهترین مصداق این زبان را در رسالات مراجع تقلید میتوان یافت. زبانی زخمت که حتی دربارهی اروتیکترین مسائل بشری نیز به گونهای رسمی صحبت میکند. مثلا زبانی که در بیان احکام عادت ماهیانه به کار رفته را با شعر «تریاک ذهن» براهنی مقایسه کنید: «زن گاهی خون میبیند/هر هفته/گاهی هر چند قرن یک بار/...» و البته واژهی «خون» را به سبک دریدا خط زده است.
حال آنکه در رسالهی توضیحالمسائل آیتالله خمینی میخوانیم: «بعد از آن که زن از خون حیض پاک شد، اگر چه غسل نکرده باشد، طلاق او صحیح است و شوهرش هم میتواند با او جماع کند، ولی احتیاط مستحب آنست که پیش از غسل از جماع با او خودداری نماید. اما کارهای دیگری که در وقت حیض بر او حرام بوده مانند توقف در مسجد و مس خط قرآن، تا غسل نکند بر او حلال نمیشود.»
برخلاف تصورات غالب، زبان زنانه با زبان باادب و زبان مردانه با زبان بیادب رابطهای مستقیم ندارند. چرا باید زنها با ادب باشند؟ چرا در حضور زنان نباید از الفاظ رکیک استفاده کرد؟ آیا چیزی در ذات زنانه باعث شده آنها از زشتی دوری کنند؟ خیر! امر ذاتی در حیطهی مطالعهی زبان هیچ محلی از اعراب ندارد. عوامل زبانی همه فرهنگیاند و اجتماعی و در تقلیلگرایانهترین حالت روانشناختی. باادب جلوه دادن زنان تنها در جهت سرکوب آنهاست. و آنچنان سرکوب شدهاند که خودشان هم نمیفهمند استفاده از الفاظ رکیک میتواند امری رهاییبخش باشد.
شالودهشکنی دوگانهی مرد / زن باید از زبان شروع شود. چرا که «سرکوب» قبل از هر چیز زادهی زبان است. باید بیادب بود. در برابر هژمونی حاکم (تمام جهان و نه فقط ایران) که نسخهی امروزی فلسفهی اشراق (بخوانید: پاستوریزه) سهروردی است باید فحش داد و عریان شد. (عریان به معنای دقیق فیزیکی آن!)
اما من در حیطهی نوشتار باادب خواهم ماند! دلالیل خاص محافظهکارانهی خود را دارم! البته مثل م.ن. نه چیزی به دو چیزم بستهاند و نه چیزی به گردنام آویزان کردهاند! چیزی از روحام آویزان است، روح میدانید که چیست؟ جان را چطور؟
جان چیزی از تن است
حالا که جان
جز چیزی از تن نیست
حالا که جان تن است
ای حذفِ جای من، ای جا،
در سینه در تمامِ سینهی تو
جا آنچنان میمانم انگار
دنیا در کسِ تو به آخر رسیده است.
تابستان سردی بود. تا مغز استخوان لرزیدم از تنهایی. لبِ نگرفته بود و آشِ سوخته.
پستی خواهم نوشت که من را به دنبال خود کشیدن گرفت و سپس به سر قصه خواهم شد. و سر را امروز فرا رسیدن نشود. چه فتنهها که درون و برون پرده برون و درون نریزانم.
اکناف محتوا سخن راندن آسان باشد. مرد آن است که کلاه همت از تارک عرش زبان در کشد.
سریال حضرت یوسف اوج کاربرد محافظهکارانهی زبان توسط دستگاههای ایدئولوژیک دولت در چند سال اخیر بوده است. زمانه به گونهای تغییر یافته که حتی استفاده از یک زبان تاریخی ناب نیز میتواند برای رسانه خطرناک باشد. زبان کهن برای مخاطب امروزی سراسر آکنده از حفرههایی است میان معنا و عدم معنا، (به سان مقالات شمس تبریزی). زبانی که رابطهی دال و مدلول را از تمرکز خارج میسازد و چندپارگی تکهتکه شدهای به وجود میآورد که بهترین نمونههایش میان معاصران را میتوان در معصوم پنجم گلشیری و روزگار دوزخی آقای ایاز براهنی دید.
زبان در سریال حضرت یوسف تاریخی نیست، بلکه به غایت روزمره است. تمامی عبارات و جملات همانهایی هستند که گزارشگران اخبار و مسئولین حکومتی هر روز در گوش مردم فرو میکنند. زبانی که در رمانهای رضا امیرخانی و مصطفی مستور فراوان یافت میشود. تنها تغییری که رخ داده، ادا کردن کامل لغات است به شیوهای کاملا مصنوعی. (مثلا «رفته است» به جای «رفته» استفاده میشود و «را» به جای «رو» و ...) دایرهی واژگانی که به هیچ روی گسترده نیست و شاید از دویست کلمه تجاوز نکند. و کلماتی که به سادهترین فرم ممکن کنار هم مینشینند و گوشها عادت میکنند و عادت میکنند.
حضرت یوسف با تمامی خوانندگان رپ زیرزمینی و روزمینی همدست است. همه متحد شدهاند برای نابودی زبان نابودگر و رهاییبخش. آنها که «رپ» را موسیقی اعتراض میدانند، باید بدانند که این شیوهی چیدن کلمات، جز بازتولید وضع موجود و ادبیات هژمونی حاکم چیز دیگری نیست. رپ تنها در خواستگاه اولیهی خود، میان سیاهان امریکایی زبان اعتراض بود، زمانی که شیوهای نظمافکن به شمار میآمد، نه جایی که تنها پرکنندهی گوشهای سواران بر تویوتا و بی.ام.دبلیو است.
تیر خلاص را مدیری زد، وقتی که خواند “پوتین برای سربازان در بند...” و همه به او خندیدند، و حتی همه نیز به او خندیدند، به آخرین جملاتی که تقطیعی خلاف امر روزمره داشتند، (هر چند خالی از بعد زیباشناسیک بودند)، و زبان در ابتداییترین روزهای سال هشتاد و هفت خورشیدی، مرده بر سر دار رفت.
هژمونی تکصدایی حاکم، زبان را به نفع خود مصادره کرده است. صداهای نابود کننده دیگر شنیده نخواهند شد. مرگ زبان را در وبلاگهایمان یا روزمره نوشتن و روزمره فکر کردن جشن بگیریم. البته سالهاست جشن گرفتهاید! میدانم!
شبهای ناتمام، شبهای ابدی و ناتمام،
شبهای تنها، شبهای تنهای تنهای تنها،
شبهای قرار ساعت ۱۱، پاهای یک نفر،
شبهای بی صد هزار مردم،
شبهای اخلاق چرک، حراجیهای بیرونق،
شبهای پشت سنگر کتابخانهها،
شبهای نبودست با روز من روشنایی،
شبهای خالی از توهم، خالی از لغت،
شبهای خالی را دمیدن در فلوت،
شبهای پیر شدن و پیرترین شدن،
شبهای مردن از جنس قسطی، تکهتکه شدن میان استفراغهای راوی،
شبهای سفر به انتهای شبهای سفر به انتهای شبهای سفر به،
شبهای تصحیح کاغذهای بیخط،
شبهای بیسکس، بیاستمنا،
شبهای بیبهار، بیتو، بیبهار،
شبهای رقص بر روی اضلاع مثلث موسیقی سیاه،
شبهای شنا میان کوهان شترها، روی تپههای دان، زیر بارش بهمن،
شبهای کورش در یک کلمه، پرتاب،
شبهای شمردن، شمردن و شمردن و نخوابیدن،
شبهای گردندرد، تعقیب، گردنشکنی،
شبهای تابستان، تابستان پشهها و سوسک،
شبهای موذی،
شبهای امشب،
هر شب،
رمان حماسهی جهانی است که خدا آن را ترک گفته.
جورج لوکاچ
این مطلبی که سایت هفتان لینک کرده، دقیقا از جنس کارهایی است که من برای «نیمهی تاریک» میپسندم. نقدی بر کتاب «نظریهی رمان» (۱) لوکاچ، توسط پل دمان، سرشناسترین چهرهی شالودهشکنی ادبی بعد از دریدا، که گویا قبلتر در مجلهی زندهرود اصفهان به همت هوشیار انصاریفر منتشر شده بود.
لوکاچ را نه تنها باید بنیانگزار رویکرد جامعهشناسی ادبیات دانست، بلکه به حق میتوان او را پدر بوطیقای مدرن نامید. در حقیقت کاری را که فرمالیستهای روسیه در اوایل قرن بیست انجام دادند، لوکاچ به شکل دیگری در اروپای غربی جلو برد و گرامشی دنبال کرد.
پرشی یکباره میان نظریههای پساساختارگرا، از آسیبهایی است که گریبان نقد ادبی را در ایران دریده. بدون درک عمیق رویکردهای سنتیتر نظریهی ادبی مردن، همچون مارکسیسم، فهم شالودهشکنی غیر ممکن به نظر میرسد. و این درک عمیق نیز از راه مطالعهی کتب ۳۰۰ صفحهای آشنایی با نظریهی ادبی، احمقانه به نظر میرسد و باید بازگشتی کرد به متون اصلی و طبیعتا کلاسیک شدهی بوطیقا.
خبر خوش این که نشر ماهی که پیشتر کتاب «جان و صورت» لوکاچ را سال ۸۲ با ترجمهی رضا رضایی منتشر کرده بود، قرار است «جامعهشناسی رمان» را با ترجمهی مرحوم پوینده دوباره چاپ کند. کتابی که سال ۷۴ توسط نشر تجربه و بعدتر سال ۸۰ توسط چشمه چاپ شده بود و الان به هیچ عنوان یافت مینشود. خواندن بخش استاندال این کتاب در کنار ترجمهی تازهی مهدی سحابی از «سرخ و سیاه» میتواند جذاب باشد.
۱) لوکاچ، جورج (۱۳۸۱) نظریهی رمان، حسن مرتضوی، تهران: قصه.
تا جایی که اطلاع دارم از میان ایرانیها، هاله لاجوردی در شماره ۲۴ کارنامه و شهرام پرستش در شماره ۷۸ کتاب ماه علوم اجتماعی، به تشریح نظریات لوکاچ در این کتاب پرداختهاند.
هیاهو بر علیه بازنشستگی اساتید دانشگاهها، جز دست و پا زدنی پوچ و ژستی روشنفکرانه در برابر تمامی اعمال دولت نهم نیست. تمامی این اساتید فسیلهایی هستند منقرض شده با افکاری گندیده که عمر علمیشان مدتهاست ته کشیده. (این به معنای توهین به گذشتهی پربار آنها نیست، بالاخره روزی مرگ هر پارادایمی فرا میرسد. همان گونه که وقتی فریاد میزنند «دایی فلان ننت» منظورشان نفی گلهای قبلتر دایی نیست، بلکه میگویند آقای دایی دیگر دوران بازیات تمام شده.)
غلامحسین ابراهیمی دینانی، سنتگرای بزرگ که تمام فلسفهی نورانی اسلامی را غورت داده، اما بویی از تفکر مدرن نبرده و تمام مدرنیته را مسخرهبازی کافکا مافکا میداند. محمدرضا شفیعی کدکنی، پدرخواندهی ادبیات سنتی فارسی، که شعورش از رودکی شروع میشود و به ملکالشعرای بهار ختم میگردد (با پیوست غزلسرایی سایه) و آموزش ادبیات را در سیستمی فاشیستی، مبتنی بر حفظ سنت نگه داشته است. رضا داوری اردکانی، نظریهپرداز شماره یک حکومت جمهوری اسلامی، که اصلا بازنشسته شدناش اهمیتی ندارد، چرا که کار خود را به طرز احسن در شورای عالی انقلاب فرهنگی به انجام خواهد رساند. و به اینها باید اضافه کرد غلامعباس توسلی و باقر ساروخانی را، پوزیتیویستهای اعظم دانشکدهی علوم اجتماعی (دومی کارکردگرا هم هست که در تصویر مشاهده میکنید) که سالهای دراز جامعهشناسی را در حد یک علم تقلیل دادند و هیچ تحول آموزشی را برنتابیدند و سر قفلی زدند بر در بسیاری از واحدهای کلیدی دانشکده.
این بار اشتباها وزیر علوم را به باد انتقاد گرفتید! اتفاقا دستش درد نکند!
مرگ بر پیریسم آکادمیک!

یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک بر آمدیم و بر باد شدیم
- خیام -
The killer awoke before dawn
He put his boots on
He took a face from the ancient gallery and he
Walked on down the hall
And he went into the room where his sister lived
And… then he… paid a visit to his brother, and then he…
He walked on down the hall, yeah
And he came to a door
And he looked inside
Father?
“Yes son?”
I want to kill you…
Mother? I want to… fuck you all night yeah,
Come on, yeah
- Jim Morisson -
خانواده محافظهکارترین نهاد اجتماعی تاریخ است. خانواده با خرید وسایلی چون رادیو و تلویزیون، بزرگترین حامی و اسپانسر صدا و سیما و شبکههای ماهوارهای (این ایدئولوژیکترین دستگاه ایدئولوژیک دولتها) است. خانواده با تقبل خرج تحصیل فرزندان و تشویق آنان به یادگیری علم (یعنی علم پوزیتیویستی که شکل سرمایهدارانهی شناخت به شمار میرود)، گردانندهی اصلی چرخگوشت آموزش و پرورش و آموزش عالی است. خانواده ذیل مفهوم «ازدواج»، هوشمندانهترین، ارزشیترین، و نفوذناپزیرترین فرمول بازتولید هژمونی را دارد.
بر همین اساس، «کاندوم» را باید انقلابیترین دستآورد تاریخ بشریت به حساب آورد.
نوشتههای مرتبط: ۲۰ دی ۸۵
تمام احساسات و افکار دو سال گذشتهام، در جملهی چهار کلمهای آن پیری ژنده موی علم طبیعت خلاصه خواهد شد. و در آستانهی این خرداد وحشی که از بدو تاریخ بوی گزینه میداد و سوالاتی که پاسخشان در هیچ ترانهای یافت نمیشود، جمله را خطاب میکنم به هر چه استاد و شاگردی که طول و عرض این همه ایامها دیدم و البته قبلتریناش به خودم:

Information is not Knowledge
همانها که با سیگار سوراخهایی در دستهایشان سوزاندند تا علیه منگیِ تنباکوی مخدرِ سرمایهداری اعتراض کرده باشند،
حادثه دیشب تماس گرفت، اما خبر نداد چه خواهد شد. و رفتیم و پشت کوههای غربیترین نقطهی شهر، جایی فرای مختصات روزمرهگی، سیبزمینی سرخکرده نوشیدیم. و گوشهامان را گرفتیم تا بهتر بشنویم صدای زوزه را:
همانها که با یک بطر آبجو، یک دلبر، یک پاکت سیگار، یک شمع، سرمست و سیریناپذیر همدیگر را میکردند و از تخت میافتادند، و بر کفِ اتاق ادامه میدادند تا انتهای سالن که خسته بر پای دیوار با رویای کسی بینظیر آرام میگرفتند و میگریختند از آخرین انزالِ هوشیاری،
و ما مدام تکرار کردیم زیباترین سطر زوزهای ابدی را که از افقهای دوردست و از منتها علیه نصفالنهارها، باریده بود بر ۳:۳۰+ و ترجمه شد توسط پسرکی مجتبا نام:
همانها که گذاشتند موتورسوارانِ قدیس کونشان بگذارند و از خوشی فریاد کشیدند،
آه، ای ادب، ای گمشدهی ما، ای پرستشگاه ابدی همه خوبان، ای ادب ابدی، ابد ادبی ما باش و مردهشوی کن تمام این واژهها را، سهنقطهها را باران کن و بریز بر متنها، گرچه خوب میدانی اگر به اندازهی فصل چندم صد سال تنهایی هم باران ببارد باز هم این متون دهه شصتیها سهنقطهها کم دارد، پس گلپل بخوان که رمزگشایی کنیم:
این گونه گفتن، گفتن برای شیوهی گفتن نیست
این گونه گفتن، گفتن برای یافتن مخفیهاست
نوعی نوازش مخفیهاست
پل با نوازش متقابل آماده میشود
آن حفره را آماده کن که پل بر روی آن قرار بگیرد
تمام واژگان زیبا، از روزی که پایم به جنب پل گیشا باز شد، فراموش رفتند،
تمام حرفهای قشنگ، پر زدند، مردند، فحش شدند،
تمام فحشها با «ک» شروع شد،
و کرکس فحش شد و کورش بدترین فحشها شد،
و هر کس نام مرا آورد، نفرینی ابدی دنبالش دوید،
دیگر نگو
چیزی نگو
پلگلگلپل
چیزی نگو
چیزی نمانده است بگویم
چیزی نمانده است
بگویم را هم نمیگویم
فرقی نمیکند که پل را از پشت سر خراب کنی یا از پیش رو
پل را خراب کن
یادت هست زیر پل مثل دو لیوان میرقصیدیم و زوزه میکشیدیم به حال هر چه جنب پل آرمیده بود؟
یادت هست گل کندیم و خوردیم؟
یادت هست آخرین قهوه ترک بود یا کرد؟
همانجا که با شوکهای الکتریکیِ هواپیماهای روحمان از کما درمیآییم، هواپیماهایی که بالای بامها میغرند و آمدهاند تا بمبهای ملکوتی بیندازند، بیمارستان خودش را روشن میکند، دیوارهای خیالی فرو میریزند آی، لشکرِ مردنیها بیرون میآیند آی، شوکِ پرستارهی پولکشدهی خوشبختی، جنگِ ابدی همینجاست آی پیروزی، شورتات را فراموش کن ما آزادیم
تو که حق آب و قهوه داری به گردن ما، گردن نحیف ما، گردن شکستهی ما که شبها تنها سر بر بالش طبی میگذارد و تب میگیرد و تبی میشود،
تو که حق بوس و گریه داری به گردن نحیف ما،
تو که اصلا خود گردن مایی، شاهرگ درون گردن مایی، از ما به ما نزدیکتری، حبلالمتین مایی،
تو که بداخلاق مایی و حق بداخلاقی مایی،
بهار را فهمیدی؟
ستاره مثل تو نیست تو مثل ستاره نیستی
و آسمان که شکل تو نیست و تو که شکل آسمان نیستی
غمی که از تو میبارد مرا میگدازد
بهار مثل تو نیست تو مثل بهار نیستی
بهار هنوز نرفته چیزی از بهار نفهمیدم، بهار امسال که آمد اصلا انگار بوی پیری میداد، بوی سن، بوی بیست سالگی، بوی خداحافظی،
بهار از دستای من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
شاید هم بوسهایی برای متن...
شبهای کیریسمس جوراب ipod را از شومینه آویزان میکنم. بابانوئل هم هر سال از دودکش پایین میآید، استمنایی در جوراب میکند و میرود. یک اسپرم که سیصد و شصت و پنج اسپرم نمیشود.
شبا در نطفهاش اسپرم دارد
کنار خایهاش بدجور خارد
بیا ساقی زبان اندر چخام کن
ادب را توشهی این متن من کن
گردنام درد میکند. آن قدر سر برگرداندم و پشت سر را نگاه انداختم که آیا کسی تعقیبام میکند یا نه، تا آخر گردنام شکست. دکتر گفت: گردنی که درد میکند به دستمال نیازی ندارد. و در دفترچهی بیمهام نوشت: نسخهی بیمارستان بغلی غاز است. و گفت برو کلاه بخر و قضاوت کن.
هر روز در ابتدای مراسم صبحگاه مدارس، مدیر طنابی را دور گردن یکی از دانشآموزان که به طور کاملا تصادفی توسط معلمان انتخاب شده، میاندازد و آن سر طناب را که از قرقره رد شده میکشد تا دانشآموز به بالای جاپرچمی منتقل شود.
در همین حین بقیهی بچهها باید از ترس به خودشان آن قدر بشاشند تا شاششان کف کند، و سرود ملی را نیز عرعر کنان تکرار کنند. دریاچهی زرد رنگ مکان مناسبی برای شنا در زنگهای تفریح است.
تاریخ سرایش قضیه: حدود یک سال پیش

پاسخ همهی پرسشای دنیا تو ترانههای لو رید هست. ترانههای جدیدش هم خب برای مسائل جدید دنیاست.
وقفیپور، شهریار (۱۳۸۴) کتاب اعتیاد، تهران: نشر قصه.
و من آنگاهان که تعقیب را برگزیدم، نه از سر تفنن بود و بازیگوشی را طی کردن، تعقیب یگانه راه در برابرم بود آنگاهانها و اینگاهانها، تا فرار باشم از تعقیب شدن. من تعقیب کردم تا تعقیب نشوم، و این تمام رازی بود که نهفته در لانهی مارانی که پر کردهاند جادههای فاصلهای را از جهنم تا جهنم، فاصلهای جهنمی که کشیده شد تمام طول راه را در نوسان میان گرما و گرمتر طی کردن و چه گرم است حتی سرماهای زمستانیاش که میوزند و گیسوان فراری مرا با خود باد میبرانند به هر کجا. و زبان قاصر میشود دما را، ...
من او را از پیش تعقیب کردم، دقیقا روبهروی او بودم وقتی که برمیگشت و با چشمان دوزخیاش عقب را مینگریست و پرسشی دائمی تکانه به تکانهی مغزش را پر میکرد که کیست از پسِ من؟ و نمیدانست من نه در پسِ او، دقیقا پیشِ اویم، درست در راستای آلت تناسلیاش که ذوب شده بود و ریخته بود بر زمین. شهوت در او مرده بود. درست از همان زمان که پاهای زن راننده را دید، با آن چادر قرمز و جیغی که داشت و پدال گاز را که فشار میداد و گاز تا ته میرفت و ماشین سرعت داشت و سرعت جهنمیاش هم حتی از گرمای آن جادهی لعنتی نمیکاست، آن پاهای سفید و بلورین و بی حتی یک تار مو، آن پاهای تازه تراشیده که اگر لمس میکرد دستان کوچک و معصوم و جهنمیاش آن تکه گوشتهای خوردنی و لیسیدنی را، دستش سر میخورد و اصلا مثل آیینه منعکس میشد بر پوست صاف و کشیدهاش که تزیین شده بود با چادری قرمز رنگ، و من نگاه نمیکردم که میدانستم نابود خواهم شد اگر ببینم پاهای آن راننده را که از جنس من بود و من کشته و فدای هر آنچهام که قرابتاش با من بیشتر است و بیزارم و فرار میکنم و تعقیب میشوم و تعقیب میکنم هر چه که بیگانهی من است. و آن مرد بیگانهی من بود، آن مرد با آن آلت تناسلی ذوب شدهاش، که تمام طول خیابانهای شهر را با مذاب پر کرده بود و پا که مینهادم بر جایجایاش لزج میشد. او که شهوت در او مرد، او که آلتاش به چانهاش منتقل شد و مدام سر برگرداند تا ببیند پشت سر را و ببیند پشت سر را و نبیند و ندید من را که در راستای شهوت مردهی او بودم. درست از زمانی که پاهای رانندهی قرمزپوش را دید و شهوتاش ته کشید، راننده همه را بلعید و بخشیدش به دخترکی که صندلی عقب را اشغال کرده بود، کنار آن کره خر، و دخترک شهوت را مکید و سالها بعد، در راه برگشت تاکسی، شاعر شد، و شعر او این بود:
تکهای از چیزی بزرگتر
بر دروازههای بزرگترین تکه
قطعه قطعه
تمرین شعر
وقتی خروس ناله میکند بیرون دما
صدایش شبیه تمام پرندگان عالم است
کره خر نمیفهمد
چه کوتاه است آخرین نت:
عرعر
هفت دقیقه و بیست و پنج ثانیه تکنوازی سهتار حافظ ناظری
و دیگر هیچ
خب، برای هر کسی ممکن است پیش بیاید، و من هم خارج از این قاعده نبودم، من هم مدتها ننوشتم و رفتم و اره به دست گرفتم، و خودم را اره کردم، خودم را چهار شقه کردم و مردم و مردنام را جشن گرفتم، من مرد و شقهها زاده شد، دقیقا چهار شقه، و اول هر شقه نشست و خودش را خورد و سیر نشد و هیچ کدام سیر نشدند، و بعد بود که آن اتفاق ناگوار رخ داد، شقهها کنار هم نشستند و مشغول بلعیدن هم شدند،
خب، برای هر کسی امکان پیش آمدناش هست، من هم جدای از این قواعد نیستم، من همان بودم که تلویزیون دید و عاشق آوریل لاویگن شد، من که توهمی بزرگ دارم، من که دختران را در آرمانشهر تصویریِ آن جعبهی رنگی میبینم و عاشقشان میشوم، من که دل دارم، مثل همه، من که گناه میکنم، من که داغ میشوم، من که سرد میشوم و سرد میمانم و میخوابم و میمیرم، و نیمهی تاریک من این است، نه آن نشخوارات کتبی با جلد رنگی، نیمهی تاریک من همان است که اگر ببینیاش باز هم با من خواهی ماند؟ باز هم در آغوشام خواهی گرفت؟
اگر برای همه پیش میآید، بر سر من هم روزی خراب خواهد شد، روزی که دیگر خودم نباشم، هیچ کدام از آن شقهها نباشم، روزی که بهار از دستان من پر میزند و میرود، روزی که با صد هزار مردم تنهایی است و بی صد هزار مردم تنهایی است، من زیر سوال رفتنِ تمام آن شقهها خواهم بود، من دیگر نه پترس فهمیدهام و نه گوژپشت گیشا و نه صید کرکس در آسیا و نه اسم خودم و نه دیگر هیچ اسم دیگری، و مردم و ققنوس نشدم، و مردم و خواهم رفت، همین زودیهاست که نباشم، همین زودیهاست که جشن بگیرید، ...
او که حرف گفتنی نداشت
او که ننوشت
او که نمینویسد
او که نیست
او که رنج میبرد
او که رنج را برد
او که رنج را خورد
او که فردا شب به خانه نیامد
او که دیده نمیشود
او که تکرار شد
او که تکراری شد
او که خسته است
او که خستگی است
او که لاغر است
او که لاغرترین است
او که خالی است
او که تشنه است
او که قهوه ندارد
او که رختخواباش پاره شده از خود ارضایی
او که ساعتاش را گم کرد
او که تنها شد
او که گریه میکند
او که فحش میدهد
او که عید میخواهد
او که عیدی نمیخواهد
او که زخمی است
او که کلید ندارد
او که کور است
او که کر است
او که مرد
او که رفت
او که ...
ستپان ترافیمویچ در همان اوقات یک روز به نجوا به من گفت: " نمی دانم چرا... می دانید، من متوجه شده ام که این سوسیالیست ها و کمونیست های دو آتشه همه در عین حال فوق العاده خسیس و حریص و خود پرستند، به طوری که باور کردنی نیست، آن هم طوری که هر قدر در راه عقیده ی خود پیشتر رفته باشند حرص پول و شوق مالکیت شان بیشتر است. نمی دانم چرا این طور است؟ یعنی این هم از لطافت احساس است؟ "
شیاطین / فیودور داستایفسکی / سروش حبیبی

دارکوب ها را دیدی؟ کوب کوب می کردند و این جاست: تصویر آقای Thomas Edward Yorke را که کوبیدند روی دیوارِ خانه ای در تخت طاووس. اصلاً دارکوب ها از همان اول با طاووس ها میانه ی خوبی نداشتند. فقط من دیدم که وقتی مار داشت مار مار می کرد دور پای طاووس و حوا آن کنار لخت و عور روی سینه ی آدم افتاده بود، دارکوب هم داشت روی درخت سیب تصویر همین آقا را کوب می کرد. ولی صدای کوب کوب اش گم شد بین آن همه مار مار. شنیدی؟ وقتی همان آقا سال دو هزار و هفت، حنجره ی دارکوب را دزدید و جهید میان رنگین کمان ها و پازل های بیست و چهار هزار تایی حل کرد و گفت:
Jigsaws falling into place
There is nothing to explain
Regard each other as you pass
She looks back, you look back
Not just once
Not just twice
Wish away the nightmare
Wish away the nightmare
You've got a light you can feel it on your back
A light you can feel it on your back
Jigsaws falling into place
تو هم هر چه نباشد، این باشد که حق آب و قهوه داری به گردن ما، گردن نحیف ما، می بوسی اش برایم؟ این ریسمان سیاه و سفیدی که تنم را به سرم چسبانده و بوی پونه می دهد، دیدی کلاغ ها روی سیم برق نشسته بودند و DVD همایش به دهان شان بود و من قربان بال و پر بلوری شان رفتم و صدای حنجره شان، و کوب کوب کردم براشان که دروغ کنند که از تبار شان هستم، ولی صدایم یخ زد در هوا، تمام نت هایم که در فواصل زمانی معین از گوشت و خون ام سروده بودم، یخ زدند در خیابان، زیر سیم های برق، جایی که کلاغ ها پس مانده ی لاشه هایی که خورده بودند را انداختند روی سرم، و پس مانده یخ زد و همان جا روی سرم ماند، سرم سنگینی می کند از وزن اش، از بوی اش، بوی تند و پونه اش،
صدای آروغ های آرون را چی؟ نشنیدی که فرانسوی آروغ می زد و خدای من! چه مترجمی که این صدا ها را با حفظ سبک زبان اصلی اش به فارسی برگردانده! همه زندگی مان شده این آروغ های ترجمه ای و باد روده های تالیفی و باد و باد و باد... چه بادی می وزد این روز ها که صادقیه را هم می شود کذبیه...
سفیدی آبستن حوادث است، صبر کن تا ببینی این برف ها که آب شد چه افرا هایی که سر بر نخواهند کشید، و محکم بکوب، کوبیدن در سرما، بکوبان، بهرام کوبید، چوبین بود، چوبید، تو هم حرف اول اسم ات را بگذار این جا، دقیقاً همین جا: سوبید می شود، و مگر کم سوبیده ای مرا؟ دندانه های سین ریسمان گردن مرا چه نازک کرده اند، جای مسواک سمباتمه بزن دهان ات، لب را گذار روی ریسمان، بلب اش، تو که حق آب و قهوه داری به گردن ما، به گردن نحیف ما، می بوسی اش برایم؟
از جزوه ی درس جامعه شناسی قشر ها و نابرابری های اجتماعی
دکتر یحیی علی بابایی
استادیار دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران
در خصوص این سوال که آیا اسلام وجود طبقه را در جامعه اسلامی تایید می کند؟ دو نوع پاسخ داده شده است که در ظاهر به هم شبیه هستند ولی در واقع تفاوت زیادی با هم دارند:
1) آری، در جامعه اسلامی طبقه وجود دارد.
2) خیر، در جامعه اسلامی نظام طبقاتی وجود ندارد.
شنبه
Pink Floyd
The Piper at the Gates of Dawn
یک شنبه
The Doors
The Doors
دو شنبه
Jimi Hendrix
Are You Experienced
سه شنبه
Soft Machine
The Soft Machine, Volume One
چهار شنبه
The Beatles
Magical Mystery Tour
پنج شنبه
Arthur Brown
The Crazy World Of Arthur Brown
جمعه
The Velvet Underground
The Velvet Underground & Nico
* طریقه ی مصرف:
صبح تا شب می بلعیم
شب تا صبح نشخوار می کنیم
( به مدت ۱ ماه )
همه ی این ها، این واژگان، از ابتدا تا انتها شان، از آن دی 83 تا امروز، چه بی معنی جلوه می کنند،
معنا را زیر چتر گم کردم، چتری که روی شعله ی شمع گُر گرفت و سوخت،
چترهایی برای هیچ، هیچ هایی برای تو،
همیشه پیش از آن که فکر کنیم اتفاق می افتد،
و افتاد،
صدایش را شنیدی که گُر گرفت و سوخت؟
شعری از یدالله رویایی که پنج شنبه ی گذشته با کمال پر رویی جایی خواندم اش:
تن ِ زبان
« این تن ِ من است، بخوریدش »
( مسیح)
ا)
انسان برهنه تنها نیست
هیچ انسان عجیبی تنها نیست
وقتی که قلههایش را پوست
میگستراند
و هواهای من از پوست
صعودِ هوایند
شکاف از قلّه میگیرند
و میگُسترند
بر سراسرِ پوستِ تو گُستره ی قلّهها
ی)
افق در انتظار افق
و انتظار افق روی راه
راهِ افق را میبندد
همیشه آنکه منتظر است
برای آنکه میرسد از راه سدّ ِ راه
و او که میرسد از راه
برای او که سدِّ چیزیست چیزیست
ن)
چیزی نشسته در چیزی
تا نامِ چیزی دیگر را
از روی راه بردارد
خوابِ افق
دیوار
نبضی که طولِ خون ِ مرا تند تر از خونم میپیماید
میآید
و ارتفاع به سدّ می رسد.
ت)
و باز پوست قُلههایش را
میگستراند
درونِ ِ من از بیرون
فاصله با پوست میگیرد
و پوست
درونِ مرا از بیرون میگیرد
وقتی که قلههایش را پوست
میگسترانّد
ن)
پرچین ِ زیر پوست
توطئه، پرچین
پرچین ِ زیر
زبان ِ پرسه زبان ِ پَر
زبان ِ پرسه بر پِر
زبان پرسه بر چین
بر ابر
بر ابریشم
بر یَشم
زبان ِ پرسه بر چاله بر چول
زبان ِ لیس
با چشمهای خواستن از تن
برهنه میشوی عجیب میشوی
برهنه میشوم عجیب میشوم
و در سوالی حیوانی میمانم:
انسان برهنه تنها نیست
هیچ انسان عجیبی تنها نیست.
م)
زبان پرسه بر کِشاله میکشم
خرچنگِ خفته از جا برمیخیزد
و کیر ـ ماهِ اساطیر ـ
در فکری بیحیا از حیا میافتد
سخت میشود
تا در میان اعضا اعضایم را
به رکعتی
در تو جمع میکنم
با تو جُمعه میکنم
عضو میانیام را
رکوع خفته را
نهفته را
قصر سیاه کوچک تو باز میشود
و ریتم در کمر میگیرد
با رسمِ خطِّ ناخنها بر پُشت
ن)
طلوع ِ پُشت کتیبه کوه
سینای سجده طور
دیوار ِ زاری
ثنای پُشت را زانوزدن
و سر به پیش پای تکاندن
گوئی که زاری بر دیواری
دیوار ِ زاری آری
ا)
جوانههای لرزیدن
بین دو آخ
وقتی که پوست ـ چیزی نمانده از پوست ـ
بینی نمیشناسد
و بین
جز حذفِ بین
ـ بین ِ دو آخ ـ نیست
تا تن- تمامِ تن-
تا تو- تمامِ تو-
تا بیخ
تا ناله
تا درد
تا مرگ،
ـ آخ پس کجا است بیخ؟
س)
وقتی که صخره سیل را
تا میکند
انسانِ برهنه در مرگ تنها نیست
معمار خرابههای من مار
از لانه ی پرستو پائین میآید
و چهره ی تو
بر پلکِ بسته واژه ی مجهولی ست.
ت)
و آب در گرهِ آب میمانّد
در من
و هر درخت
در تو یک درختِ دیگر است
منقارهای درازِ من از بالا
بر لانه لانه لای ِ کوچکِ تو پائین
میبارد میبارد
و باز هر درخت
در تو یک درختِ دیگر است.
ب)
و در عبور ِ از پوست
باران بیرون میمانَد
دیواره ی درون من ای پوست،
ای جدار!
جا در تو میگذارم جایم را
ای حذفِ جای من
ای جا!
خ)
جان چیزی از تن است
حالا که جان
جز چیزی از تن نیست
حالا که جان تن است
ای حذفِ جای من، ای جا،
در سینه در تمام ِ سینه ی تو
جا آنچنان میمانم انگار
دنیا در کسِ تو به آخر رسیده است.
و)
فرار
زیبائی ِ فرار
در قابِ رنگهای فراری
دیوار را
معنای پشتِ دیوار میکُند
معنا منم
ـ معنای پشتِ دیوار ـ
فرّار.
پاریس، ژوئیه 2001
یک کیلو گرم، دقیقاً یک کیلو گرم فاصله تا وزن و رتبه ی کنکور ام یکی شوند...
عزیزم،
امروز لاغر تر و خسته تر از آن ام که قهوه بنوشم و بنویسم،
بیا همان که یک سال، دقیقاً یک سال پیش نوشیده و نوشته بودیم را، امروز دوباره بنوشیم و بخوانیم...
آن چه خدا نمی خواست، ولی دیدیم که شد... این

به همت کانون موسیقی دانشکده ی علوم اجتماعی دانشگاه تهران، همایشی با عنوان " موسیقی زیر زمینی ایران: با نگاه ویژه به محسن نامجو " روز 3 شنبه 20 آذر ماه از ساعت 12 تا 17 در تالار ابن خلدون این دانشکده برگزار می گردد.
پانل اول: با حضور بهرنگ تنکابنی، مهرداد فلاح و روزبه امین
بررسی کلیاتی پیرامون موسیقی زیر زمینی ایران
پانل دوم: با حضور هوشیار انصاری فر، دکتر سارا شریعتی و امیر احمدی آریان
بحث اختصاصی پیرامون موسیقی و شعر محسن نامجو و هم چنین تحلیل جامعه شناختی این پدیده
برنامه ی ویژه ی همایش: ویدئو کنفرانس زنده با دکتر رضا براهنی
نمایش نسخه ی DVD فیلم مستند " آرامش با دیازپام 10 "، ساخته ی سامان سالور، پایان بخش برنامه می باشد.
( توضیح این که قرار ام نبود با خودم و با کرکس، مطالبی رو که این ور اون ور می نویسم بذارم توی وبلاگ، ولی قلم خشکیده جز این راهی ندارد... )
لنگر را داشتی که سس می زدی و می خوردی و مراقب بودی که لرز ات نگیرد بعد اش. دوست ات که روزگاری کنگر می بافت و بر در خانه های ماران تابلوی ورود ممنوع نصب می کرد، دیشب آن قدر لرزید که مرد و یاد اش رفت قبل از مرگ کتاب خانه ی شخصی اش را اهدا کند به دانشکده. مرده ها ترجیح می دهند برای " ازدواج " با دانشجویان ترم 8 حقوق به محضر بروند، نه برای ثبت وصیت نامه.
اسم ستون اول قرار بود " امثال و حکم " باشد. اما تا توانستم از سنت فرار کردم و مخصوصاً از اوایل مشروطه و شخصی که چرند می چراند و پرند می پراند. " درجه ی صفر نوشتار " را یک شب بارت که به خواب ام آمده بود الهام ام کرد، سخنگوی دولت. " درجه ی صفر نوشتار " همان سنتز ضرب المثل های کهن است با تجربه های روزمره ی زندگی مان که مطالعه ی فرهنگی اش می کنند. ضرب المثل ها نهایت توهم زبان فارسی اند. فقط در این تجارب به ظاهر ساده ی سنت است که می توان آب پاکی را ریخت روی مانتوی دختر ها. تنها در ضرب المثل است که می شود کنگر را با سس خورد و به فکر کشتی های غرق شده نبود.
اولین و آخرین باری که کسی قضیه نوشت، یاجوجی بود که دوستی ماجوج هم داشت، قومپانی لیمیتد هم چاپ شان کرد، و حتی بعدتر ها عنوان یکی از کتاب های تولستوی که نوشتن با دوربین را در گلستانی که همیشه خوش است خوانده بود، اعتراف کرد که قضایای این آقا نظیر ندارد. اما امروز نظیر در کفش یکی از بزرگ تر ها پیدا شد. بزرگ تری که داشت می لرزید و دیشب مرد.
اولین گورخری که با من خط کشی عابر پیاده را طی کرد شتر بود و وقتی چراغ زرد شد از کوهان اش سیگاری بیرون کشید و آتش زد. لاما هایی که در خیابان برادران مظفر سکنی دارند و همین امروز – فردا ست که کوهان در بیاورند و کوهان شان را به رخ شطرنج بکشند، آمدند و گردن شتر ها را با ریسمان سیاه و سفید بستند و پونه به حلق شان ریختند.
پاسکال شبی گفت: " اندیشه های گریزان، می خواهم آن ها را بنویسم. اما تنها می نویسم که گریزان اند. " پاسکال آن شب خربزه خورد و خوابید. من امروز می نویسم و می میرم. نوشتن یعنی گریختن، یعنی مردن. آخرین نفری که مرد سال ها پیش از ترس پونه و ریسمان گریخت و سیگار کشید. خرگوش ها دویدند و در زمین سوراخ کندند، اما وقتی کندن تمام شد، نشستن اختیار نکردند، دوباره دویدند و کندند. آن قدر دویدند و نشستن نکردند که حتی غروب خورشید را هم ندیدند. پس خورشید هم مرد و برکت از زمین ها رفت. برکت رفت و در خیابان برادران مظفر سکنی گزید. و تمام جوی های آن اطراف پر از موش هایی شد که از آب گل آلود پنیر می گرفتند.
ندیدی. خواندی ولی تاویل نکردی. ناتوان شده ای از تاویل خالی از معنی. ای عصیان گر من. ناتوان شده ای از تاویل به دور از سیاسیات. بخوان، آن قدر پر معنی و سیاسی ببین و بخوان که بلرزی و بلرزی و لرز و لرز و ززز ززز، لرز و لرز و لرز و ززز ززز، سرد و لرز و سرد و ززز ززز، ...
مشکل دقیقاً از همان زمانی شروع شد که پرستار با ضبط صوت وارد اتاق عمل شد و آلبوم Eternity را پخش که نه، دقیقاً در همان اتاق لعنتی سبز رنگ ضبط کرد، با آن آدم هایی که همه شان ماسک روی صورت داشتند و می ترسیدند من عاشق لبان زرد شان شوم، صدای کشیده شدن تیغ جراجی روی غضروف ها ملودی سیاه ترین آواها شد...
نه، هیچ ابدیتی قبل از عمل وجود نداشت، چه در آثار anathema و چه در فیلم های آنجلوپولوس، ابدیت تقریباً از زمانی شروع شد که پاییز تمام فصل ها را بلعید، آن قدر طولانی شد و سرد که خونِ درون تمامی پشه ها یخ زد و منقبض شد و آن ها گرسنه شدند و مردند، آن قدر سرد که گورخر ها دویدند و دویدند و وقتی گندیدند روی خط کشی های عابر پیاده رقصیدند تا گرم شوند، گور خر های ماده با آن باسن های گرد و پِهن آلود شان که با من دویدند ولی چه زود که خسته شدند، و من دارم که می دوم و آن ها که هنوز می رقصند، من می دوم و گرم نمی شوم، ولی آن ها می نوشند و از ماشین های پشت چراغ قرمز الکل صنعتی قرض می گیرند تا هم خوابه های خوبی برای شب پره ها باشند...
انسانِ امروز در تخت خواب به دنیا می آید، در تخت خواب زندگی می کند، و در تخت خواب هم خواهد مرد. ساعت ام را گونه ای کوک می کنم که دیگر هیچ گاه خوابم نبرد...
and all the fat-skinny people
and all the tall-short people
and all the nobody people
and all the somebody people
I never thought I'd need so many people
خود کرده را تدبیر نی
نی نی نی
کرده را تدبیر نیخود کرده
تدبیر را کرده را را را
بیر خورد کرده نی کرده نی کرده کرده کر را نیر خور
افلاطون ( که رحمت و لعنت خداوند بر او باد ) روزی گفت:
با دم عشق، هر کس شاعر می شود.
کرکس امروز می گوید:
شعر است که انسان را عاشق می کند.
ولی خب، رسم کرکس است که غافل گیرانه اضافه کند:
شعر و عشق هر دو حرف مفت اند.
خب، دیر یا زود باید اتفاق می افتاد،
و دیگر تمام شد،
همیشه پیش از آن که فکر کنی اتفاق می افتد،
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم،
و برای وبلاگ پستی بنویسم،
و اعلام کنم که پارانویا شدم و...
شک، شک لعنتی در من لانه کرده است،
شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان،
که زیر بارش یک ریز برف مدفون شد،
خورشید نیز که با بهار غروب کرد،
و دیگر زمین هیچ نوع چرخشی نخواهد داشت،
برف ها را می بینم که هرگز آب نخواهند شد،
دور انسان ها و مخصوصاً دوستان را خط قرمز کشیدن به تنهایی کفایت نمی کند. باید لاک غلط گیر را نیز در دهان و بر هیکل شان خالی کرد.
پسر: پدرم خائن بود، مادر؟
لیدی مکداف: دردا، که بود.
پسر: خائن چه کسی را می گویند؟
لیدی مکداف: کسی که سوگند خورَد و به سوگندِ خود وفادار نماند.
پسر: هر کس که چنین کند خائن است؟
لیدی مکداف: هر کس که چنین کند خائن است و باید به دار آویخته شود.
پسر: و مگر نباید همه ی کسانی که سوگند می خورند و به سوگندِ خود وفادار نیستند به دار آویخته شوند؟
لیدی مکداف: همه.
پسر: چه کسی باید ایشان را به دار آویزد؟
لیدی مکداف: مردانِ شریف.
پسر: پس، آنان که سوگندِ دروغ می خورند باید دیوانه باشند، زیرا چنان بسیار اند که می توانند مردانِ شریف را بگیرند و بر دار کنند.
( مکبث / پرده ی چهارم / مجلس دوم )
باید در کمال صداقت اعتراف کنم که، نمی خواهم کسی کمک ام کند تا از باتلاق به در آیم. فقط دوست دارم هنگام فرو رفتن در باتلاق کس یا کسانی همراهی ام کنند. همین.
در این چند ماه گذشته، بارها وسوسه ی نوشتن مطلبی راجع به محسن نامجو غلغلک و قلقلک ام داده، اما هر بار به علت دوری گزیدن از مُد و این حرف ها، سکوت اختیار کردم.
حالا هم که دارم چند خطی می نویسم، قصدم موج سواری روی عقاید قالبی مردم نیست، به دلیل خواندن این مصاحبه ی تاریخ مصرف گذشته ی اوست با رادیو زمانه. و این چند خطی که با دغدغه های ذهنی من اندکی ارتباط دارد:
...این تاکیدی که روی کلمات هست، بخاطر رساندن بیشتر و اغراق آمیز تر معنای شعر حافظ است. این البته بر اساس یک طرح تحقیقاتی بود که چند سال پیش در ذهن من شکل گرفت که بر اساسش چند تا کنسرت پژوهشی هم اجرا کردیم. آن هم به طور کلی عنوانش این بود " تلفیق نوین شعر با موسیقی ایرانی ". برای این کار چند تا راه بود. یکی این که دنبال اشعار جدید بگردیم و نه فقط شعر نو، مثلاً سهراب یا شاملو، شعر های جدید تر، شعر هایی که اصطلاحاً ما به آن می گفتیم " شعر زبان شناخت ". نمونه اش در دهه ی 70 شمسی دکتر براهنی بود و شاگردانش که مکتبی را راه انداخته بودند که خوشبختانه خیلی از آنها از دوستان نزدیک من بودند و من از نزدیک به این جریان شعری آشنا بودم.
یکی از دوستان چندی پیش از من خرده گرفت که چرا بسامد استفاده از واژه ی " پست مدرن " را بالا برده ای، در حالی که شناختی نداری ازش؟ ( البته حرف اش بیش تر در گفتار من مصداق پیدا می کند تا در نوشتارم )، و من گفتم، ( البته در ذهن خودم! )، که در ادبیات اش کمی چیزهایی خوانده ام خب! کمی...
چند جایی هم گفته بودم، نامجو سعی دارد در اشعارش به شیوه ی پست مدرن و به قول خودش زبان شناختانه نزدیک شود. اصطلاح پست مدرن در این جا، به فرار از " روایت " نظر دارد، یعنی کلمات، جدای از " معنا " شان در وزن یا ریتم قرار بگیرند و چیدمانی داشته باشند که علاوه بر آن که امکان هرگونه تاویل و هرمنوتیک را از سوی مخاطب دریغ بدارد، توجه او را نیز صرفاً به سمت " شکل " جلب کند.
فراموش نشود، این تعبیر از ترم " پست مدرن "، تعبیر مطلق و لزوماً درستی نیست، این تعبیر من نیست، تعبیر دریدا و لیوتار هم نیست، بلکه تعبیر رضا براهنی است آن هم در حوزه ی تخصصی خودش یعنی ادبیات، که از اوایل دهه ی 70 چه در کارگاه اش، چه در مقالات و کتاب هایش، ( خصوصاً در " چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم " )، بر طبل این تعبیر کوفته و بر اساس اش شاگرد تربیت کرده و " خطاب به پروانه ها " را سروده و " آزاده خانم " را نوشته. ( فعلاً به این مساله کاری ندارم که چه قدر در نزدیک ساختن آفرینش های ادبی اش به آن مفهوم ذهنی مورد نظر خود موفق بوده یا نه ).
نامجو ادامه می دهد:
استفاده این طوری از شعر یا استفاده از اشعار، به این شکلی که گفتم بیشتر توجه به فرم است تا محتوا. آن طوری خواندن شعر حافظ باعث تاکید روی محتوایش می شود، ولی در اصل ما می خواهیم شعر حافظ را از محتوا خالی کنیم. یعنی به این کار نداریم که این شعر چه معنایی دارد، صرفاً به این فکر کنیم که یکسری کلام است که دارد در کنار ملودی ها قرار می گیرد... خودم عمداً هیچ وقت به معنی درجه ی اول اهمیت را نداده ام.
شباهت قریبی میان این سخنان با حرف های براهنی و شاگردان اش، ( آن هایی شان که در امتداد براهنی حرکت کردند نه در تقابل با او )، وجود دارد...
هر پدیده ای، ( مخصوصاً آن ها که در ابعاد وسیعی رخ می دهند )، به راحتی می تواند قربانی تفنن های روزمره، و داوری های قالبی و سطحی شود. نامجو هم میان دو قطب " موافق گری " و " مخالف گری " ( به پسوند " گری " توجه شود )، وضعیتی این چنین پیدا کرده است. کسی که ادبیات و شعر را مقوله ای جدی بداند، از کنار ترانه ی نامجو هم با سهل انگاری نخواهد گذشت. شخصاً گمان می کنم نقد و تحلیل آثار نامجو، به دور از قضاوت های کورکورانه، در آینده ی هنرِ به ... رفته ی این مملکت بی اثر نباشد. تا جایی که نردبان شعورم پله داشت بالا رفتم و در مورد شعرش چیزهایی گفتم، ابعاد دیگرش برای شما.
این هم شعری از براهنی که در شماره ی پاییز و زمستان 85 مجله ی بایا به چاپ رسیده:


جبرئیلی که مرا با Arthur Brown آشنا کرد، تاکید داشت که تمام تلاش ام را در جهت خز نشدن اش به کار ببندم. و من به احترام این فرشته ی آسمانی که از قضا نسبت فامیلی نزدیکی نیز با هم داریم، حدود 70 آهنگی را که از آقای براون در قالب 5 آلبوم دارم به جز دو نفر از دوستان به کس دیگری ندادم. برای همین شاید این مطلب و مطرح کردن آقای براون نوعی عهد شکنی به حساب بیاید، اما دلم نمی آید از نگارش نکاتی چند سر باز زنم...
آرتور براون ( متولد 1942 در یورک شایر انگلستان )، ملقب به خداوندگار آتش جهنم، تحصیل کرده ی فلسفه و حقوق در لندن، خواننده و آهنگساز گم نامی است. چه در ایران، چه در خارج ایران، و چه در فضای مجازی اینترنت. چرا؟ شخصاً دو دلیل را در گم نامی اش موثر می دانم:
1) در اوایل دهه ی 70 میلادی، بعد از موفقیت چشمگیر اولین آلبوم اش، The Crazy World of Arthur Brown به سال شصت و هشت میلادی، در یکی از کنسرت هایش صلیب به آتش می کشد. ( گویا تماشاچیان قصد داشته اند که لخت وارد سالن شوند و خوک ها مخالفت کرده اند، و براون هم طی یک عمل نمادین اعتراضی دست به این عمل ناشایست زده ). خلاصه از این به بعد سخت گیری هایی در انتشار آلبوم ها و برگزاری کنسرت هایش صورت می گیرد و براون بیشتر تبدیل می شود به یک خواننده ی زیر زمینی و نه چندان مطرح ( از لحاظ رسانه ای ).
2) سبک موسیقی آقای آرتور براون، از همان ابتدا تا همین سال 2007، Psychedelic Rock بوده، هست، و خواهد! و خب psychedelic هم سبکی است که تقریباً از همان اوایل دهه ی 70 میلادی جای اش را به progressive می دهد، ( به دلایلی خواندنی که از حوصله ی من و این متن خارج است )، و با اندکی تساهل می توان گفت که تقریباً منقرض می شود. اصرار براون بر این سبک که نه تنها بین عوام، بلکه میان راک باز ها هم دیگر چندان مخاطبی نداشت و ندارد، از او چهره ای تکراری و نه چندان مطرح ساخته است. باید قبول کرد که کارهای براون، بعد از آلبوم اول اش، ( که البته همان آلبوم برای من کافی است تا او را خواننده و آهنگساز و ترانه سرایی قدرت مند بدانم )، چنگی به دل نمی زنند.
اما اهمیت آقای آرتور براون در چیست؟
این ویدئو کلیپ را حتماً ببینید. ( البته youtube اندکی فیلتر است و هم وطنان عزیز داخل کشور کمی به مشکل برخواهند خورد! ).
این آهنگ Fire آرتور براون است، مشهور ترین آهنگ او، که البته کسانی مثل Ozzy Osbourne نیز آن را بازخوانی کرده اند. این اولین باری است در تاریخ موسیقی راک، ( و شاید تاریخ هنر! )، که هنرمند با چهره ای رنگ کرده و سیمایی عجیب و غریب ظاهر می شود. آرتور بروان پدر خوانده ی کسانی است چون Alice Cooper، David Bowie، گروه Kiss، و Marilyn Manson. ( که این آخری در زمینه ی جنگولک بازی دیگر شورش را در آورده است! و اتفاقاً یکی از آهنگ های فیلم بزرگراه گمشده ی دیوید لینچ که با صدای مارلین منسون است، باز خوانی یکی از ترانه های براون می باشد ). و آن Helmet فلزی و آتشین بالای سرش که بر اساس سیستم سوخت رسانی اتومبیل طراحی اش کرده...
از نکات قابل ذکر دیگر، یکی بازی اش در فیلم Tommy است، ( در نقش کشیش )، و به رخ کشیدن صدای 4 اکتاوی اش در یکی از آهنگ های آلبوم ماندگار The Tales of Mystery and Imagination اثر آلن پارسونز، با اشعار جناب ادگار آلن پو.
+ واقعاً این حرف ها به چه درد می خورد؟ آیا همین به درد نخوردن اش را دوست دارم و همین به درد نخوردن اش وادارم می کند که بنویسم؟ اصلاً واقعاً که چی؟ که چی؟
+ 1 سال شد که رفته...




